لطفا از كپي كردن اين مطلب جهت ضايع نشدن زحمات نويسنده خودداري كنيد.
قسمت آخر جواهري در قصر
 يانگوم پس از دريافت لقب يانگوم بزرگ (Daejanggeum ) يعني  طبقه ششم از  خانواده سلطنتي  هم سان با وزيران به عنوان پزشك مخصوص عاليجناب در قصر شروع به فعاليت كرد.

همچنين بنا به اختلافاتي كه بين افسر مين جانگهو و بقيه افراد در قصر پيش آمد بر سر انتخاب يانگوم به عنوان پزشك مخصوص عاليجناب و در خواست وزيران مين جانگهو به يكي از مناطق دور افتاده تبعيد شد.

و حال عاليجناب روزبه روز بدتر مي شد و يانگوم نگران حال عاليجناب بود كه پس از تحقيق بسيار يانگوم متوجه شد كه عاليجناب دچار انسداد روده شده است.

يانگوم به پيش عاليجناب مي رود و  از او مي خواهد تا بر روي او عمل باز انجام دهد.

وقتي اطرافيان و عاليجناب اين حرف يانگوم را مي شنود خيلي ، خيلي تعجب مي كنند و در خواست او را رد مي كنند.

يانگوم اين موضوع را با ديگر پزشكان نيز درميان مي گذارد ولي آن ها به او مي گويند كه اين موضوع رو فراموش كن

و اين كار امكان پذير نيست و مي گويند كه او چطور مي تواند اين درد را تحمل كند.

يانگوم از آنها مي خواد كه همراهش بروند تا چيزي را نشانشان دهد.

او آن ها را به محلي مي برد و دو خرگوش را به آنها نشان مي دهد و مي گويد كه آن خرگوش باردار بوده و شكمش توسط يك صياد چاك خورده بوده و او آن را پيدا كرده و او را بخيه زده و پس از مدتي اون خرگوش دچار انسداد روده شده و او آن خرگوش را نجات داده.


و پزشك دوباره مي گويد اين كار بر روي حيوانات ممكن است و مي گويد كه من بيرون آوردن گوساله را از شكم گاو را ديده ام ولي ما در مورد انسان صحبت مي كنيم چطور او مي تواند اي درد را تحمل كند.

ملكه يانگوم رو به پيش خود مي خواند و از اومي پرسد كه  اين حرف صحت دارد كه او مي خواهد با چاقو عاليجناب رو درمان كند و يانگوم به او مي گويد بله و از او مي خواهد كه اين كار را ادامه ندهد و مي گويد اگر اين كار هم امكان پذير باشد نبايد اين كار را انجام دهد و مي گويد يك راه ديگر پيدا كنيد .

وزيران از اين موقعيت جهت بركنار كردن يانگوم استفاده مي كنند و نزد عاليجناب مي روند و از او مي خواهند كه يانگوم بخاطر اين حرفش تنبيه كنند ولي عاليجناب از آنها مي خواهد كه اونجا رو ترك كنند و همچنين مي گويد من به حرف يانگوم اعتماد زيادي دارم و اگر يانگوم  بگويد من زنده مي مانم حتما زنده مي مانم پس نگران من نباشيد و همتون دورشيد .

پس از بيرون رفتن وزيران يانگوم وارد اتاق عاليجناب مي شود و با عاليجناب صحبت مي كند و همچنين عاليجناب از زندگي خودش براي يانگوم تعريف مي كند.

عاليجناب وقتي مي بيند كه يانگوم ديگر قادر به درمان او نيست و از طرفي وزيران خواهان مجازات او هستند شبانه از طريق آقاي يونگ بن (خواجه اول)به او دستور مي دهد تا شبانه به دروازه شمالي  برود و دستورات متصدي كتابخانه را دنبال كند .

آنها يانگوم را مي دزدند و به اسكله مي برند

و يانگوم از ان ها مي پرسد كه چرا اين كار را كرديد و مي گويد چرا خيانت مي كنيد .

در قصر در جلسه اي كه بين پزشكان برگزار شد يكي از وزيران علت غيبت سه روزه يانگوم را خواست و گفت او بايد فرار كرده باشد چون ديگر نمي تواند عاليجناب را مداوا كند.

و او دستور مي دهد تا مامورين قانون او را سريعا دستگير كنند.

 

يانگوم هم پس ازاينكه به مقصد مي رسد مينجانگو را مي بيند كه در تبعيدگاه در حال كار كرد بر روي زمين كشاورزي است.

و متصدي كتابخانه به پيش مينجانگهو مي رود و دستور عاليجناب را مي خواند و مي گويد با يانگوم ازدواج كند و به مينگ در چين بروند تا در آنجا يانگوم در پزشكي پيشرفت كند و از يانگوم ازطرف من عذر خواهي كن كه مجبور شدم عشقش را بسويي بفرستم و نمي توانم كساني كه قصد صدمه زدن به او را دارن را متوقف كنم.

 

ولي در هنگام سوار شدن به قايق يانوم از سوار شدن به قايق امتنائ مي ورزد و متصدي كتابخانه مي گويد كه تا الان حتما دستور دستگيري اون صادر شده ولي يانگوم باز هم بر مي گردد و در راه متوجه مي شود كه عاليجناب از دنيا رفته است .

ولي الان ديگر براي همه چيز دير شده بود و مامرين همه جا اعلاميه هاي دستگيري او را پخش كرده بودند.

و آنها مجبور شدند در كره بمانند.

هشت سال بعد (مارچ 1550 )

ششمين سال سلطنت ميون جونگ (فرزند ملكه)

 حالا ديگر يانگوم و مينجانگهو صاحب يك دختر شدند .

يه روز داگو تصميم مي گيره كه به پيش دخترش بره تا از حال اون با خبر بشه و تو راه دختر يانگوم رو مي بينه و از اون آدرس يانگوم رو مي خواد ولي بچه يانگوم چون به تذكر هايي كه پدر و مادرش به او دادند توجه مي كند آدرس اشتباه به او مي دهد .

كه بچه يانگوم پيش مينجانگهو مي رود و مي گويد كه مردم مي خواهند يانگوم رو دست مامورين امنيتي دهند و يك كرد غريبه هم دنبال يانگوم مي گردد كه مينجانگهو و دخترش مشغول بستن وسايل مي شوند و به پيش يانگوم مي روند و از دست آنها فرار مي كنند. در حين فرار داگو كه دنبال دخترش مي گردد آنها را مي بيند.

و وقتي كه داگو به خونش بر مي گردد خبر سلامتي يانگوم رو به ينگ دوك و شين بي و همسرش مي دهد و همين باعث مي شود كه يك كشور متوجه اين خبر شوند .

يونسنگ پس از اينكه از وجود يانگوم در كزه با خبر مي شود به پيش ملكه مي رود كه حالا پس از مرگ عاليجناب به عنوان ملكه مادر منصوب شده است مي رود و به ملكه مي گويد كه يانگوم در كره است و از او درخواست مي كند تا موقعيت يانگوم و افسر مينجانگهو را باز گرداند و ملكه مادر هم مي گويد كه اگر مي دانستم كه يانگوم در چين نيست حتما مقام او را باز مي گرداندم.

يانگوم و مينجانگهو به همراه دخترشان براي انجام كاري مجبور شدند كه از خانه به بيرون روند وقتي كه به خانه بازگشتند ماموران امنيتي ريختند و آنها را غافلگير كردند و از آنها بخاطر اينكه ترساندنشان عذر خواستند و آنها را تا قصر همراهي كردند.

همه از ورود اونا به قصر خوشحال بودند و به استقبال اونها آمده بودند و بهشون احترام مي گذاشتند.

و ملكه جلو آمد و از زحمات آنها تشكر كرد و  رتبه آنها را بازگرداند و همچنين به مينجانگهو درجه سوم دربار داد.

ولي يانگوم و مينجانگهو تصميم مي گيرند ديگر در قصر زندگي نكنند و ملكه از يانگوم مي خواهد كه هر وقت كاري باهاش داشته باشه بايد به قصر بره و يانگوم هم موافقت مي كند.

 

اونا راه ميافتند تا به محل زندگيشون برگردند و تو راه كه داشتند مي رفتند با مينجانگو مشغول گفتن حرف هاي عاشقانه بودند كه متوجه شدند كه هان سان (دختر بچشون) نيست.

داشتند دنبالش مي گشتند كه يهو هان سان اومد و گفت يك نفر تو غار نياز به كمك داره وقتي كه اون رو ديد فهميد كه مي خواد فارق بشه و چون وضع مادر خيلي وخيم است او تصميم مي گيرد كه عمل باز انجام دهد.

و مينجانگهو و دخترش به دنبال آب مي روند و يانگوم هم عمل جراحي را شروع مي كند

و وقتي كه به غار بر مي گردند.....

 

|+| نوشته شده توسط حسين صادقي نويسنده وبلاگ sooyangom.blogfa.com
خريد مجموعه جواهري در قصر
دوستان در صورت تمايل جهت خريدن مجموعه جواهري در قصر مي توانند از طريق فرمي كه در سمت راست قرار دارد سفارش دهند و همچنين مي توانند از طريق وبلاگ sooyangom.blogfa.com به آقاي حسين صادقي سفارش دهند تا پس از دو الي سه روز مجموعه در دستشان باشد.

باتشكر